حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

578

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

آن را بشناختند ، شلمغانى نيز اعتراف كرد كه خط از ياران اوست . آنگاه ابن ابى عون و ابن عبدوس را بگرفتند و با شلمغانى نزد خليفه بردند و دستورشان دادند شلمغانى را سيلى بزنند و آنها ابا كردند و چون باينكار وادارشان كردند ابن عبدوس دست برد و او را سيلى زد اما ابن ابى عون وقتى دست سوى شلمغانى برد دستش بلرزيد و سر و ريش وى را ببوسيد و گفت : " خدا و آقا و روزى رسان من " راضى به شلمغانى گفت : " ميگفتى دعوى خدائى ندارى پس اين چيست ؟ " گفت : " اين سخن را ابن ابى عون ميگويد نه من خدا داند هرگز به او نگفته‌ام من خدايم " ابن عبدوس گفت : " او دعوى خدائى نداشت ميگفت باب امام منتظر است و من پنداشتم اين سخن را از تقيه ميگويد " از آن پس چند بار ايشان را بنزد خليفه بردند و هر بار فقيهان و قاضيان و دبيران و سران سپاه حاضر بودند . بروزهاى آخر فقيهان فتوى دادند كه خونش هدر است و شلمغانى و ابن ابى عون را بر دار كردند و جسدشان را به آتش بسوختند و اين بسال 322 بود .